![]() |
![]() |
|
| توش همه چی می نویسم اما بیستر از این چهار کلمه |
|
قلم خود می نویسد آن زمان که باید بنگارد ...آنگاه که دل توان از کف داده باشد... آن دم که دستان زندگی حتی گلوی مرگ را هم بفشارد و مجالی برای تنفس مرگ نگذارد!
آن زمان که حتی تنهایی نیزتنهایت گذارده باشد ودریابی که
با نداشتن" تنهایی هایت" چقدر بیکسی...!
دلم برای آخرین ها تنگ است......
برای آخرین لباس که بر قامتم دوزند...
لباسی سفید از جنس کرباس بی هیچ زینتی....
دلم برای آخرین مرکب تنگ است....
آنگاه که بر دستان مردمانی به سمت منزلگاه همیشه ام حمل شوم...
دلم برای آخرین نوازش آب بر پیکرم تنگ است ..
آنگاه که بر تختی سخت و سرد سیاهیها و تباهیهای این جسم بی مقدار را غسل دهند...!
دلم برای آخرین نگاه تنگ است...
آن دم که عزیزترین هایم بخواهند مهربانی نگاهشان را برای آخرین بار مهمان چشمان بسته ام نمایند..
آن دم که می خواهند تمام زشتی هایم را برای همیشه به خاطر بسپارند...
دلم برای آخرین حرفها تنگ است...
چقدر حرف طی این سالها درگوشه دلمان تلنبار کرده ایم ...
چقدر حرف نگفته برایم داشته اند...!!!
ومن با سکوتی از جنس مرگ همراهیشان می کنم در این گفتار آخر.....
دلم برای آخرین آغوش تنگ است....
آن زمان که مادر مرا به سینه می فشارد و
آخرین لالایی را با اشک درگوش جانم زمزمه می کند ...
چه چیز ابهت دستان قدرتمند پدر را شکسته.. که این چنین ناتوان پسرش را دربر می گیرد؟
دلم برای آخرین "سکوت" تنگ است ...
آن زمان که مرا در بر فرشی از جنس خاک بر زمین نهند و
فریاد غم فراق دل اسمان را بشکافد...
براستی این فریاد درد از چه روست؟
مرا که به سمت ارامش بدرقه می کنند ..پس این همه فغان برای چه؟
چه تلخ است صدای ضجه عزیزانم را شنیدن...
دستهایم را قدرتی نیست تا برگوش بفشارمشان
تمام مهربانانم بر ارتفاع خانه همیشگی ام ایستاده اند و باران اشک بدرقه راهم می کنند....
آیا این اب به امید بازگشت این مسافر است؟؟؟؟؟
سنگینی سنگ بر چهره ام سیلی محکم زندگی بر گونه ام را تداعی می کند..
دلم برای آخرین نوازش افتاب بر چهره ام تنگ است
آنگاه که خاک فاصله من وآسمان می شود...
دلم برای آخرین نور تنگ است..
آن زمان که چراغ خانه ام همیشه خاموشی است...
دلم برای آخرین "اسم" تنگ است..
آنگاه که مادرم بر بام خانه ام برای اخرین بار مرا به "نام" می خواند و فریاد درد بر می آورد
دلم برای آخرین" بودن" تنگ است...
کاش می شد لحظه ای تنها لحظه ای باشم
تا مادر اشکهایش را در شانه هایم پنهان کند...
و" سردی" دستانم مرهمی بر دل شکسته وغرور خرد شده پدر باشد...........
دلم برای آخرین ایستادن تنگ است..
آنگاه که ارتفاع خانه ام حتی مجال نشستن نمی دهد..!!
هرچند این روزهای آخر دست زندگی کمر ایستادنم را خم کرد وشکست ...
ومن مدتها بود که نایستاده بودم ولی بسیار دلتنگم..!
دلم برای آخرین روز تنگ است..
حال که درشبی همیشگی رها شده ام..
دلم برای خودم تنگ شده...!!!!!
چیزی که مدتهاست درمن گم شده....دلم تنگ است.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:27 توسط مجهول |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام این بلاگ منه همه چی توش می نویسم راجع به همه، جز خودم چون سکوت رو دوست دارم می دونید چیه
"ارزش هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد" البته فکر نکنید که از خودم هیچی نمیگم نه از خودم میگم اما کم و در لابلای بقیه چیزا در کل امیدوارم که موفق باشم البته با کمک شما و نظراتتون |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|