![]() |
![]() |
|
| توش همه چی می نویسم اما بیستر از این چهار کلمه |
|
هر چی فکر کردم عنوان اين متن رو چی بذارم به هيچ نتيجه ای نرسيدم. گفتم بذار اين متن رو با فقط سکوت بنويسم.
از کودکی تا آنجا که خاطرم می آید سکوت همراه من است. هنگامی که دیگر کودکان در هیاهوی بازیهای کودکانه غوطه ور بودند من در سکوت خود آرمیده بودم.
هیاهوی مهر و هیاهوی نشاط غریق اند ... من در سکوت خویش آرمیده ام... .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:34 توسط مجهول |
|
|
هیچ پرنده ای به خلوت پنهان من پرواز نمی کند نه پرستوی سیاهی که دلتنگی به همراه آورد نه مرغ دریایی سپیدی که خبر از طوفان... روح وحشی ام در سایه صخره ها به پاسداری ایستاده آماده پرواز با شنیدن گامهای نزدیک شونده ... من در گذرگاه بادها دروازه ای بنا کرده ام : دروازه ای طلایی به سمت مشرق - به سوی عشقی که هرگز نمی آید - دروازه ای به سوی روز و دروازه ای دیگر به سوی اندوه و دروازه ای – همیشه گشوده – به سوی مرگ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:38 توسط مجهول |
|
|
سلام
اومدم آپ کنم اما نمیدونستم چی بنویسم یهو یاد این ترانه افتادم ترانه ای که هر وقت دلم گرفته بهش گوش میدمو آرامش پیدا می کنم نفسم یهو گرفتو حالا دیگه من یه مردم عزرائیل شرابه مرگو داد بدستم اونو خوردم آخرین بیل خاکو روم بریز گورکنه نازم حتی زیر خاک که باشم تا ابد ترانه سازم نفسم یهو گرفتو حالا دیگه من یه مردم عزرائیل شرابه مرگو داد بدستم اونو خوردم پریدم سوی خداوند خداحافظ ای جماعت یه دیوونه رفت از اینجا وعده ما به قیامت مادرم گریه نکن جای من اینجا راحته من خوابیدم میون قبر این آخره شجاعته رفقا بسه دیگه زود اشکاتونو پاک کنین خاطره های قشنگو حالا دیگه خاک کنین اونی که گریه هاشو هیچوقت ندیدین رفت و رفت اونی که واسه پولاش نقشه کشیدین رفت و رفت دخترک گریه نکن که دیوونه پیش خداست آره اون رفته ولی با این وجود فکر شماست آدما خدانگهدار دیوونه پرنده شد تو جنگ با زندگی آخرشم برنده شد خداجون بنده تو دریاب که می خوام گریه کنم من می خوام قلبمو به سوسکای قبر هدیه کنم با دلم خوب تا نکرد این زندگیه بی صفت دوروبرم پر بود از رفیق بی معرفت وقتی گورکن آخرین بیل خاکو رو سرم خالی کنه یه نفس عمیق می کشمو خودمو واسه یه خواب راحت آماده می کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:18 توسط مجهول |
|
|
هرگز از مرگ نهراسیده ام هرچند دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من-باری- همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی بیشتر باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:42 توسط مجهول |
|
|
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن ولی در چشم خود آرام شکستن |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:51 توسط مجهول |
|
|
نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:3 توسط مجهول |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام این بلاگ منه همه چی توش می نویسم راجع به همه، جز خودم چون سکوت رو دوست دارم می دونید چیه
"ارزش هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد" البته فکر نکنید که از خودم هیچی نمیگم نه از خودم میگم اما کم و در لابلای بقیه چیزا در کل امیدوارم که موفق باشم البته با کمک شما و نظراتتون |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|