تبليغاتX
مشکی،عشق،مرگ،سکوت چهار لغت طلایی
توش همه چی می نویسم اما بیشتر از این چهار کلمه

 

امشب هوای دلم نمناک و بارونی است

به روزای رفته نگاه میکنم.......

میترسم از این حس مدام.......همه زندگی منو بردی از تهی بودن متنفرم

مدت هاست خودم را گم کرده ام

کاش میشد بدون خودم زندگی کنم 

کاش  به  آخرمیرسید این عمر ...........

از لحظه های خودم فرار کردم

به تو پناه بردم واسیر لحظه های تو شدم

سخت فسرده ام کردی.

دل به مرگ سپرده ام

بذار فراموش کنم که از تو هیچ چیز ندارم

زمستون بود!................

سرده.!.!

روزی که مردم به یادم شعری بخوانند

پر از هق هق بارون و بی قراری کبوتر

ببینم شما کسی رو سراغ ندارید دلتنگی هامو....................؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:21  توسط مجهول | 
 

زندگی به مرگ گفت :

                                     چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟

مرگ حرفی نزد!!!

زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه

                                                                   من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی

مرگ ساکت بود!!!

 زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!!

                                                                زنده کجا ، گور کجا ؟

                                                                                      دخمه کجا ، نور کجا ؟

                                                                                                           غصه کجا، سور کجا ؟

 اما مرگ تنها گوش می داد!!!

زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟

و مرگ آرام گفت :

                    تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:46  توسط مجهول | 
می دونم عشق یه معنای دیگس......

سرزمین دل یه دنیای دیگس.......

می دونم سادگی جاش تو قصه هاس....

دل سپردن به یه دنیای دیگس....

عاشقا ساده و بی رنگ و ریان....

قلبشون مثل یه دریای دیگس....

واسشون تا از دل و دریا بگی.....

رنگ و روشون به یه سیمای دیگس.....

چینی قلبشونم اگه شکست......

دلشون خوش به یه فردای دیگس....

شهر عشقو مثل ماخوب بلدن.....

عشقشون سنبل عشقای دیگس.....

اون روزی که عشق اومد دلم رو برد......

فهمیدم نیگاش یه جورای دیگس......

مثل بارون نم نمک حرف می زدم....

تا بگم چشات یه شهلای دیگس....

واژه هام تپق زدن تا بدونی.....

تو دلم یه شور و غوغای ديگس....

ميدونستي حواسم اينجاها نيست....

توي يك عالم و روياي ديگس....

توي آخرين نفس دلم ميگه:

ديدي عشقم به يه معناي ديگس!؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:37  توسط مجهول | 

 

خوبه

 ادم يكي

 را دوست داشته

باشه نه به خاطر اينكه

 نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر

 اينكه كس ديگري رو نداره نه به

 خاطر اينكه تنهاست و نه از روي

 اجبار بلكه به خاطر اينكه

 اون شخص ارزش

 دوست داشتن

 رو داره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:44  توسط مجهول | 
 

خدا

                   تنهایی را برای آموختن هم زیستی

                   خشم را برای نشان دادن ارزش بی نهایت صلح

                   و کسالت را برای ابراز اهمیت ماجراجویی و ترک گذشته

    ************************************************

                   سکوت را برای آموختن مسئولیت پذیری در قبال کلمات

                   استراحت را برای درک ارزش بیداری

                   بیماری را برای چشیدن برکت سلامتی

    ************************************************

                   آتش را برای آموختن آب

                   زمین را برای فهماندن ارزش هوا

                  و مرگ را برای نشان دادن ارزش زندگی

 

 به کار می گیرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:38  توسط مجهول | 
 

سلام و باز ممنون از همه شما که اومدید و نظر هم دادید

اگه راستش رو بخواید دیگه حوصله بلاگ رو نداشتم و می خواستم تعطیلش کنم اما چه کنم که شما شرمندم کردید

این هم آپ امروز امیدوارم خوشتون بیاد

و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو.

و او پاسخ داد:

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر می شود.

و آیا جز این چه می تواند بود؟

هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛ جای شادی در شما بیشتر می شود.

مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟

مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟

هرگاه شادی می کنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست.

و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است.

پاره ای از شما می گویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر می گویید اندوه برتر است

اما من به شما می گویم این دو از همدیگر جدا نیستند.

این دو باهم می آیند؛ و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره می نشینید؛ به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:54  توسط مجهول | 
سلام دوستان عزیز

بعد از مدتها اومدم آپ کنم اما جز این چند جمله چیزی واسه گفتن پیدا نکردم

امیدوارم بتونم به زودی تمام این کم کاری هامو تلافی کنم

 

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد

 

و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد

 


در دنيا يک واقعيت به اسم مرگ و يک حقيقت به اسم  

دوست داشتن است .

پس بياييد تا نرسيدن واقعيت با حقيقت زندگي کنيم


صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شیرین با تو بودن را احساس کنم

به عقربه ها التماس کردم تا تند تر بر روی صفحه ی سا عت بچرخند بلکه

روز موعود زودتر فرارسد و من سرشار از عطر نگاهتو شوم .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 21:58  توسط مجهول | 
 

سلام

بعد از مدتها اومدم آپ کنم از همه دوستان هم معذرت می خوام اگه دیر شد

و باز هم شرمنده اگه فقط یه عکس می ذارم اما بدونید که این عکس خیلی حرفها داره

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:55  توسط مجهول | 
 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

                                   کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

سلام به همه شما عزیزان

اومدم آپ کنم و ولادت منجی عالم بشریت رو به همه شما عزیزان و منتظران آن حضرت

تبریک بگم و یه چیزه دیگه.

اون اینه که دیشب یه sms داشتم از یکی از دوستام که برام جالب بود اون اینه:

چهارشنبه ۷ شهریور نیمه شعبان بعد از نماز ظهر در سراسر ایران دو رکعت نماز حاجت به نیت ظهور می خوانیم و ندای اللهم عجل لولیک الفرج سر می دهیم. یعنی خداوند دعای همزمان هفتاد میلیون شیعه را اجابت نمی کند؟

درسته من هم در این دعای هم زمان شرکت می کنم اما سوالی رو که از دوستم پرسیدم رو از شما می پرسم

آیا واقعا در حدی هستیم که خودمون رو شیعه بدونیم؟

آیا واقعا ما معنی شیعه رو درک کردیم؟

و خیلی سوال های دیگه که حوصله نوشتنشون رو ندارم

نمیدونم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:16  توسط مجهول | 

 

       

         افسانه من به پایان رسیده است

                                      احساس می کنم که این آخرین منزل است

         دیگر نه بانگ جرس کاروانی

                                              دیگر نه آوای رحیلی

                                                                         تنهایی آرامگاه جاوید من است

                                             و درد و سکوت

                      همنشین تنهایی جاودانه من است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:3  توسط مجهول | 
دوباره سلام

ظاهرا همه ناراضی بودن از آپ قبلی چون قرار بود راجع به مرگ نباشه اما باز هم به مرگ ختم شد

واقعا شرمنده هستم واسه همین اومدم دوباره آپ کنم دو تا جمله می ذارم امیدوارم که اشتباهم رو جبران کنه(اگه راستش رو بخواین این تنها راهی بود که می تونستم مطمئن باشم به مرگ ختم نمیشه)

این هم تقدیم به همه دوستان عزیز

دوستون دارم

در ضمن از همتون عذر خواهی می کنم مخصوصا از تو ساحل سبز غریب امیدوارم که منو ببخشی

خوشحال میشم در بخش نظرات بگید که منو بخشیدید

 

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست

 

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

 

پس دوستت دارم به امید آنکه دوستم بداری

 



هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری ،

 

 هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبشو داری ،

 

هرگز قلب کسی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:29  توسط مجهول | 

سلام

دوستی ازم خواست که از مرگ کمتر بنویسم من هم به خاطر اون این پست

رو در مورد مرگ نمی ذارم امیدوارم که اونو راضی کنه

 

هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد،و سرشار از شاديهاي شگرف.
من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيديم، زيرا كه اندوه دل مهرباني داشت و دلِ من هم از اندوه مهربان شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم، روزهامان پرواز ميكردند و شب هامان آكنده از رويا بودند؛ زيرا كه اندوه زبان گويايي داشت،و زبان من از اندوه گويا شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديم،همسايگان ما كنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند؛ زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم، مردمان ما را با چشمان مهربان مي نگريستند و
با كلمات بسيار شيرين با هم نجوا مي كردند.  بودند كساني كه از ديدن ما غبطه مي خوردند، زيرا كه اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرفراز بودم.


ولي اندوه من مرد،

چنان كه همه چيزهاي زنده مي ميرند، و من تنها مانده ام كه با خود سخن بگويم و با خود بيانديشم.


اكنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي آيند.
هرگاه آواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي آيند.
هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نمي كند.
فقط در خواب صداهايي مي شنوم كه با دل سوزي مي گويند

"ببينيد، اين خفته همان مردي است كه اندوهش مرده است."

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط مجهول | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام این بلاگ منه همه چی توش می نویسم راجع به همه، جز خودم چون سکوت رو دوست دارم می دونید چیه
"ارزش هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد"
البته فکر نکنید که از خودم هیچی نمیگم نه از خودم میگم اما کم و در لابلای بقیه چیزا
در کل امیدوارم که موفق باشم البته با کمک شما و نظراتتون

نوشته های پیشین
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
گمنام(ساتی)
دردهای یک پسر تنها(مثل خودم فقط کمی متفاوت)
دلتنگستان(دوستی عزیز )
تنها یک بار پرواز کن(مرجان)
کلبه تنهایی من(فائزه)
ساحل سبز غریب
پسرونه،عشقولانه،دخترونه
برديا
اشک و لبخند(مسعود)
تنها تر از ماه
معبد عشق
خاكستر ستاره ها
ویکا خانوم
محمد
گلاره
تبسم باران(سمانه و صدف)
سنگدل(آتنا)
دخترک - پسرک
تنهاترین تنها(رویا)
پلکان(سحر)
خاکستر پروانه ها(آینه)
~> ღ♥ღ تا ابد از ته دل دوستــت دارم ..! ღ♥ღ
تنهایی و سوز عشق
نگاه عشق
معجون عشق
یه پرسپلیسی
معصی خانوم
داستان من و تو
سعیده
بلا و تنها
عاشق پاییزی
۩۩۩ دنیای تنهایی من ۩۩۩
یاس کبود
فقط عکس رپرا
بلک بویز ایران
دل نامه
یه شب از شبهای پائیز(مهسا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

yek_majhool