چون که عشقش بر وجودم چیره شد روح من از روی این تن دیده شد
جان من می برد و من در پیچ و تاب بر وجودم حسرت یک لحظه خواب
جان ستیزی سخت پر آوازه بود قدرتش بی حد و بی اندازه بود
من تمام فکر و ذکرم در کتاب او معلم ،پر ز صبر و پر زتاب
عشق آن شب كار دستم داده بود دين و دنيامو به فردا داده بود
او به قصد جان و كشتار آمده پر ز شوق و اختيارات آمده
من ز جنس نوش ،او از جنس نيش او به كار من ،من در كار خويش
او به كوشش تا برد خواب از سرم من خيال ديگري مي پرورم
من چنان با او كه دلداري بود او ولي در فكر ويراني بود
كار من با او صبوري كردن است او مرامش ليك دوري كردن است
گَه پر از نزديكي و اسرار و ناز گًه نمي دانم چرا ؟ بي ميل و ساز
دوش در خوابم بدو گفتم : مـــرو لحظه اي حرف دلم را هم شنو
گفتمش اي كه ندانم كيستي خود در اين گردون بداني چيستي؟
گر بخواهي مرگ من را در ديار مرگ خود سر مي رسد بي بند و بار
گريه و زاري امانم مي ربود قدرتش اما برم هي مي فزود
مرگ من خواهي و مرگ خويشتن عقل نبود اشك و زاري ريختن
لذتي شيرين و بي چون و چرا فكر او را مي كشيدي سوي ما
من پر از ترس و نگاه ،بي تجربه خامشي را برگزيدم زين همه
گر روي از پيش و روي و از بَرَم من تو را همچون خدا مي پرورم
او نرفت و دل ربود از دست من او خدا شد ،اين چنين شد رسم من
رسم و آييني جديد و تازه بود شيوه اش عشق و خدايش تازه بود
من به او بيمار او بر من طبيب عشق او هم مرهمي بر من عجيب
كار و بارم با خدايم ســــــــبز بود عشقمان بر هم بدون مـــــــرز بود
نام من را چون خدا بر كرده بود من گُمانم ،او به من خو كرده بود
ناگهان ابر آمد و خورشيد رفت آن خدا شيطان شد و يادش برفت
هر چه خوبي كرده بودم را نديد با دو پايش روي احساسم پريد
آنچنان جانم ســتيزيد و برفت ديده از چشم و نگاه از ياد رفت
من نفهميدم چرا آتش زد و سوزاند و رفت بار الها چه دلي داشت كه به دريا زد و رفت