X
تبلیغات
سکوت مرگ

سکوت مرگ

به سراغ من اگرمیایی نرم و اهسته بیا....مباداکه ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...

بَـــــــرایـــــِــ تــــــو کــــــهـــ بِــــهـــتَــــریــــنی...

+ღ✔ בلــم مـے خواهد ≾ نـ ـامــت ≿ را صـבا کنمـ ✔ღ

یک طـ ـور בیـــ♂ـگر

جـــورے کــﮧ هيــ➹ــچ کس صـבایت نــکرבه باشــــב

یک طور کـ ـﮧ هــیچ کـ ـس را صـــבا نکرבه باشـــــم

בلــم  می خواهـב نامــ ـتـ ✿ـ را صـ♪ـבا کنم

یک طور کــﮧ בلتــــ♡ قـ ــرص شود کــﮧمــ ـن ← هستــ ـم →


یک طور کـ ـﮧ בلــ♡ـــم قـ ــ ـ ـرص شود کـ ـه با بــ ـوבن مـ ـن ،⌠تـــو⌡هــم هستـ ـ ✿ـ

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ساعت 1:45 توسط نازنین |


چَتــــــ بــــــوســــ

بوس چت



+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ساعت 14:29 توسط نازنین


حَســـــرَتـــــ

حســــــرتــ ـــــ !

يعني رو به رويــــــــم نشسته اي و باز خيســـــي چشمـــانـــم را ؛

.

.

آن

 

دستمال خشک بي احساس پاک کنـــــد

.

.

حســــــرتــ ـــــ

.

.

يعني شانه هايت دوش به دوشـــــــم باشد اما نتوانــــم از دلتنگي به آن

پناه ببـــــــرم

.

.

حســــــرتــ ـــــ

.

.

يعني تــــ ــــو

.

.

که در عين بـــــــــودنت داشتنت را آرزو مي کنـــــــم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ساعت 1:57 توسط نازنین |


چِقـــــــَــدر سَـــختهـــ

چِــــــقَدر سَــــختهــ لَـــــبــــریــــز از گُـــــفتنـــــ بـــــاشـــــی

 

ولـــــــــــــــــــــــــی...

 

در هیـــــچ ســــــویَـــــتـــــ مــــــحـــــرَمـــــی نـــــبــــاشَـــــد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ساعت 16:5 توسط نازنین |


نَـــــکــُنــــ بـــاهـــام....

چــــــرا با دلم این کارا رو کردی آخه...

مگه دل من چه بدی ای درحقت کرده بود؟؟؟

پــــــس اون همه حرفاتو به چی فروختی؟؟؟

به کی فروختی؟؟؟

بابتش چی رو دادی؟؟؟

چرا گذاشتی احترامت رو بشکنم....؟؟؟

چــــرا گذاشتی بهت بگم خفه شـــــو؟؟؟چـــــــرا هیچی بهم نگفتی؟؟؟

جواب سوالامو بده....

تــــویی که مرهم دلم بودی چـــــرا شــــــدی درد دلـــــم؟؟؟

میگی تقصیــــره خودمه...آره من اشتباه کردم...من بچگی کردم....تو ببخش....

نذار بشی دلیل گریه هام...تویی که آرامشم بودی نشو دلیل گریه هــــام

میشــــنوی چی میگــــم؟؟؟؟

 

تـــــو دیگـــــه نکن ایــن کارو بــــاهــــام

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ساعت 2:52 توسط نازنین |


دیگَـــــــر بَــــــرایَـــــمــــ بَســـــ استـــــــ

خَســــــته اَمــــــــــ بُگذاریــــــد تـــــا اَبَـــــد

چَــــشـــمــانَمـــــ بَــــســــتــــه بِــــمــــانَـــــد....

بـــیـــــســــتـــــ ســــالــــ دیــــدَمــــ؛بَــقـــیــــه اَشـــ اَز بَـــرایِ

دیگَــــــرانــــــ...

مَــــــرا هَمـــیـــــنــــ بَســــ بـــــود؛دیــــگَـــرتَــــوانِــــــ دیــــدَنـِــ

چَشــــمــــانـــــِ پُـــــر حـیــ ـ ـ ـله را نَــــدارَمـــــ....

بُـــــگذاریــــد تا اَبـــَد خـــــامـــــوشـــــ شَــــوَمــــــ...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ساعت 2:26 توسط نازنین |


فقطـــــــ رفتـــــــــــ

فَقطــــ رَفتـــــــ بدونِ نگِاهیــــــــ که رَنگــــــِ حَســـــرَتــــــــ داشته باشــــــد...

فَقَطــــ رَفتــــــ بدونِ کَلامـــــــ که بـــــــویِ اَشکـــــــــــــــ دهــــــــــد...

فَقَطــــ رَفتــــــ....فَقَطــــــ رَفتــــــ و مَنـــــــ از تَهـــِ  دِلَشـــــ میشنیدمــــــ که

میـــــگُتـــــــــ:

رآحَتــــــــ شُدمـــــــــ....

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ساعت 4:38 توسط نازنین |


گردنم درد میکنــــــــــــــــــــــــــه.....

گردنم درد میکند از بس همه چیز را گردن من انداختی....

دوست نداشتنت را...

بی مهریت را...

نامهربانیت را...

رفتنت را...

ودر آخر خیانتت را....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 16:7 توسط نازنین |


با این همه ظلم تو بین منو

چه شبی بود آن شب

آن شب انگار دگر بار ز نو تازه شدم

آن شب انگار دگر بار ره عقل برفت از یادم

دل من راگویی همچو یک شاپرک کوچک  وآزاد به پرواز آمد

و ندانستم من که تو باچشمانت دم به دم میگویی که تورا می خواهم

 

چه شبی بود آن شب!

آن شب انگار دگر بار به من خیره شدی

آن شب انگار دگربار تو از یاد ببردی یادم

و تو و چشمانت

و تو وتیر دو ابروی کمانت انگار در نهانخانه ی احساس وجود من بیچاره عیان میگشتند

آن شب انگار دگر بار به یادم بودید تو آن چشمانت

و من آن شب در خواب آنچنان مست هوا و نفس زلف پریشان بودم

 

آن شب که ز خواب افتادم

و به دنبال تو ای زیبا روی ...من به دور خود ودنیای خود هی چرخیدم

و ای کاش دگر بار تو را میدیدم

خوابم آید انگار ...

وچنان بی جانم که دگر بار به خواب افتادم...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391 ساعت 22:25 توسط نازنین |


وفــــــــــــــــــــــــــا نکردی خــــــــــــــــــــــــــدا....

 

+خدایــــــــــــــــــــــــــــا....!!!

به قولت وفا نکــــــــــــــــــــــــــــــردی...!!!

خودت گفته بودی:حق انتخاب داری!!!؟؟؟

پس چرا انتخابم در آغـــــــــــــــــــــــــوش دیگریست....؟؟؟!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391 ساعت 4:18 توسط نازنین |


باز اومدی ورفتی ولی منو ........................نمیگم بیخی

چه رسم جالبی است !!!

محبتت را میگذارند پای احتیاجت

صداقتت را میگذارند پای سادگیت

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت

و وفاداریت را پای بی کسیت

و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391 ساعت 16:12 توسط نازنین |


عنوان نداره....

+به تاوان دل شکسته ام هزاران دل میشکنم....گناهش پای کسی که دلم را شکست....

 

+نه دستهایش را آردی کرد؛نه صدایش را نازک....ازکجا باید به گرگ بودنش شک میکردم...

 

+نمی دانم چــــــــــــــرا؟چـــــــــــــکونه؟کــــــــــــجا؟تـــــــــــاکی؟اما رفت بی آنکه لحظه ای به فکر دل تنهای من باشد...

 

+خنده هایم شکـــــــــــــــــلاتـــــــــــــی اند!!!خالـــــــــــــــــــــص خالــــــــــــــــــــــــــص.....اما تلـــــــــــــــخ تلـــــــــــــــــخ....

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 5:14 توسط نازنین |


بخدا اگه بدونم بخاطر من یک تار موت افتاده یک روزم نمی مونم تودنیا .میگی نه امتحانم کن

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ، هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ، حالم بهتر نیست از این دل خسته
نمیدانم کیستی ، غریبه ای یا آشنایی ، تنها میدانم تو برای دلم یک بی وفایی!
نه به فکرت هستم نه در حال فراموش کردنت ، شاید دلم باشد در حال یاد کردنت !
یاد میکند از تویی که از یاد برده ای مرا ، از یاد برده ای حتی بی وفایی ات را ، از یاد برده ای یاد مرا ، سوزانده ای همه خاطره ها را
مدتیست از آخرین دیدارمان گذشته ، هنوز سرنوشت همه درها را بر رویمان نبسته ، تا دلم ببیند لحظه رفتنت را ، تا دلم از یاد نبرد که چگونه پشت کردی به من و با دل سنگت تنهایم گذاشتی و رفتی !
آه این دل ،حسرت روزهای با تو بودن است ، حسرت روزهایی که چه عاشقانه دوستت داشتم ، برایت میمردم ، و تو نیز بی رحمانه مرا جا گذاشتی
آه این دل ، آخرین نفسهایی است که از عشق تو میکشم ، آخرین هوایی است که از عشق تو جا مانده و آخرین لحظه هاییست که یاد تو را در دلم تحمل میکنم
من که هر چه میخواهم فراموشت کنم نمیتوانم ، کاش مثل تو میتوانستم آنطور فراموش کنم که حتی نام عشق گذشته ات را نیز به یاد نداری
آنگونه که تو مرا شکستی ، هر سنگدل دیگری بود پشت سرش را هم نگاهی میکرد ، که حتی لحظه پرپر شدن آن دلشکسته را ببیند ، تو که مرا شکستی دیگر نگاه نکردی به پشت سرت ، راه خودت را رفتی و من هم گفتم این دل شکسته ام فدای سرت
آه این دل به سردی آن لحظه هایی است که گذشته، اما یادش در قلبم یخ بسته است !

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1391 ساعت 15:0 توسط نازنین |


چرا چرا چرا حرفاتو بهم نمیگی چرا ندیدی منو ورفتی؟ چرا؟

از وقتي كه رفتي دلتنگت هستم و قلبم از دوري ات پژمرده .

 

من مانده ام با كوله باري از خاطرات و حرفهاي نا گفته

 

كه آنها را درون ياس سپيدي مي پيچم و به باد صبا

 

مي سپارم تا به تو برساند .

 

شايد نوازشگر لحظه هاي تنهايي ات باشند .

 

ماه من بعد تو تنهایی خود را چه کنم؟

 

هر شب اندازه ی خورشید دلم میگیرد

 

 

وقت گل کردن آیینه ی تنهاییمان

 

بین این حسرت و ..تردید..دلم میگیرد

 

 

شاخه ای سیب به من دادی و رفتی و ببین

 

مثل این سیب که خشکید دلم میگیرد

 

 

روی تختی که هنوز عکس تو آن گوشه اش است

 

هر کسی جای تو خوابید دلم میگیرد

 

 

باز تنها شدم اما قلمم نامه نوشت

 

نامه برعکس تو فهمید دلم میگیرد

 

 

رفت جایی که کسی هیچ کسی را به خودش-

 

نکند عاشق و ...پوسید...دلم میگیرد

 

 

شاعری حرف دلش را زد و اینگونه نوشت

 

"روی قبرم بنویسید دلم میگیرد"

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ساعت 16:3 توسط نازنین |


هرکاری کنی هرچیزی بگی دوست دارم فقط من لایق دیدن تونیستم بهم ثابت شدبروبسلامت

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ 
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ 
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود 
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین 
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌ 
گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391 ساعت 20:9 توسط نازنین |


کاشکی تو هم دل داشتی بخدا من یکی که داغون شدم کم اوردم پیش دل تو

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

چیز بنویسد

به خیابان برود

ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم

هیجان ها را پرواز دهیم

روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر

از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391 ساعت 14:45 توسط نازنین |


مسافرت خوش بگذره ولی قولی داده بودی یادته

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه گه چون عشوه کنو در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می گذری

بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391 ساعت 22:55 توسط نازنین |


مهربان باش نه نامرد

مهربان باش

    مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آن ها را ببخش.

    اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

    اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

    اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

    آنچه را در طول سالیان بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

    اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

    نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

    بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

    و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان « تو و خداوند» است نه میان تو و مردم.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1391 ساعت 0:10 توسط نازنین |


چرا؟؟؟؟؟

می گفت با غرور
 
این چشمها که ریخته در چشم های تو
 
گردنگاه را
این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ
 
رنج سیاه را
 
این چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سیاه تو
 
خون ثواب را
 
کرده روانه در رگ روح تباه تو
 
این چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
این چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
 
این چشمها که نغمه نهاده بنای چنگ
 
از برگ های سبز که در آبها دوند
از قطره های آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
 
از بود از نبود
 
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
 
زیباترند ، نیست ؟
 
من در جواب او
بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را
 
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
 
گفتم
دریغ و درد
 
کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد
 
کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو
 
تک خال شعر مرا
گویم ‚ کدام یک ؟
 
این چشمهای تو
 
این شعرهای من

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391 ساعت 8:34 توسط نازنین |


نتونستم جلو خودمو بگیرم این یکی با گریه نوشتم

دنیای به این بزرگی واسه من
وقتی نیستی مثل زندون می مونه
وقتی نیستی گلا ماتم می گیرن
بهارم مثل زمستون می مونه
وقتی نیستی
من هوای موندم نیست
دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
وقتی ر?تی اینه چین خورد و شکست
باغبون درهای گلخونه رو بست
عروس س?ید پوشت تا دم مرگ
لباس سیاه به تن کرد و نشت
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست
دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
تو می خواستی دیوارا رو ورداری
جای هر دیوار یه باغچه بکاری
تو می خواستی پرده رو پس بزنی
پشت هر پنجره خورشید بذاری
وقتی نیستی
کی به ما نشون بده
عکس خورشید توی آب چه رنگیه
کی می خواد به ما بگه
بدون عشق اینجا پر از آدمای سنگیه
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ساعت 22:44 توسط نازنین |


برای خودم وخودت

مي‌دانم وقتي به اين فكر مي‌كني كه تنها شده‌اي، چقدر دلگير مي‌شوي، چه بغضي در سينه‌ات مي‌نشيند و چه اندوهي چشم‌هايت را خيس مي‌كند. مي‌دانم وقتي به آدم‌هاي رفته فكر مي‌كني و به خوشبختي‌هايي كه در كوير گذشته‌ ترك خورده‌اند، چقدر پير مي‌شوي...

كاش صبح كه از خواب پا مي‌شوي، بداني كه هم‌زمان با تو جهان متولد مي‌شود، درخت دوباره نفس مي‌كشد، گل مي‌شكفد و دنيا اميد مي‌زايد.

كاش تا فاصله‌ي باز كردن پلك‌هايت، مطمئن شوي كه اين آخرين سياهي جهان است و ديگر روي تاريكي را نخواهي ديد.

آري، جوان مي‌شوي، اگر بداني سهم دست‌هاي تو و من از عشق، بي‌نصيبي است و عشق براي ما تقسيم نمي‌شود، اين ماييم كه براي عشق‌هايمان قسمت مي‌شويم. شاد مي‌شوي اگر بداني عشق كوچك‌تر از آن است كه به تو چيزي دهد، به من چيزي دهد، به ما چيزي دهد. عشق در هر سطحش از ما سهم دارد؛ همان‌طور كه زندگي‌مان، سال‌هايمان، روزهايمان و لحظه‌هايمان از ما ارث مي‌برند.

بزرگ مي‌شوي، وقتي بداني چقدر بزرگي. حتي بزرگ‌تر از تمام عشق‌هاي ريز و درشت جهان.

پس دلگير نباش! براي لحظه‌هاي آينده‌ات متولد شو، دوباره نفس بكش، گل كن و اميد بزا. فراموش نكن كه هيچ‌گاه روي تاريكي را نخواهي ديد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ساعت 23:26 توسط نازنین |


امده ام

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391 ساعت 13:8 توسط نازنین |


وای ......

واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"
گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
-
نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-
که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-
راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
-
کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-
بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-
نه، اي خود تو آفريده مرا،
-
اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-
دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
-
دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
-
شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش(
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگيم

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391 ساعت 11:22 توسط نازنین |


چرا؟

چون که عشقش بر وجودم چیره شد                      روح من از روی این تن دیده شد

جان من می برد و من در پیچ و تاب                          بر وجودم حسرت یک لحظه خواب

جان ستیزی سخت پر آوازه بود                               قدرتش بی حد و بی اندازه بود

من تمام فکر و ذکرم در کتاب                                  او معلم ،پر ز صبر و پر زتاب

عشق آن شب كار دستم داده بود                           دين و دنيامو  به فردا داده بود

او به قصد جان و كشتار آمده                                  پر ز شوق و اختيارات آمده

من ز جنس نوش ،او از جنس نيش                          او به كار من ،من در كار خويش

او به كوشش تا برد خواب از سرم                            من خيال ديگري مي پرورم

من چنان با او كه دلداري بود                                   او ولي در فكر ويراني بود

كار من با او صبوري كردن است                               او مرامش ليك دوري كردن است

گَه پر از نزديكي و اسرار و ناز                                  گًه نمي دانم چرا ؟ بي ميل و ساز

دوش در خوابم بدو گفتم : مـــرو                             لحظه اي حرف دلم را هم شنو

گفتمش اي كه ندانم كيستي                                  خود در اين گردون بداني چيستي؟

گر بخواهي مرگ من را در ديار                                مرگ خود سر مي رسد بي بند و بار

گريه و زاري امانم مي ربود                                     قدرتش اما برم هي مي فزود

مرگ من خواهي و مرگ خويشتن                            عقل نبود اشك و زاري ريختن

لذتي شيرين و بي چون و چرا                                 فكر او را مي كشيدي سوي ما

من پر از ترس و نگاه ،بي تجربه                              خامشي را برگزيدم زين همه

گر روي از پيش و روي و از بَرَم                               من تو را همچون خدا مي پرورم

او نرفت و دل ربود از دست من                                او خدا شد ،اين چنين شد رسم من

رسم و آييني جديد و تازه بود                                    شيوه اش عشق و خدايش تازه بود

من به او بيمار او بر من طبيب                                  عشق او هم مرهمي بر من عجيب

كار و بارم با خدايم ســــــــبز بود                              عشقمان بر هم بدون مـــــــرز بود

نام من را چون خدا بر كرده بود                                من گُمانم ،او به من خو كرده بود

ناگهان ابر آمد و خورشيد رفت                                  آن خدا شيطان شد و يادش برفت

هر چه خوبي كرده بودم را نديد                               با دو پايش روي احساسم پريد

آنچنان جانم ســتيزيد و برفت                                  ديده از چشم و نگاه از ياد رفت

من نفهميدم چرا آتش زد و سوزاند و رفت               بار الها چه دلي داشت كه به دريا زد و رفت

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 11:58 توسط نازنین |


حرف دلم

- خوش به سعادتتون که می‌رین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید. کیه ما رو ببره روضه؟ آقا مجید تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری، وگرنه خودت مصیبتی، دلت کربلاس!

- واسه من جمعه، جمعه آقامه! شنبه، شنبه آقامه! خواه مرده، خواه زنده. جخ تقلید مرده جایزه، آقا میگه بالا منبر.

- چشم شیطون کر توپِ توپم، این مالو منال، مفتی همچین هلو برو تو گلو گیر نیومد، حاصل یک عمر جوب گردیه، آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوب چی، آقا مجید ظروفچیِ جوب چی.

- میخ زنگ زده، زنجیره زنگ زده، تارزانه زنگ زده، ساعته زنگ زده، حواستو جمع کن ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمیزنه چون زنگاشو زده.

- چقدر دشمن داری ای خدا! دوستاتم که ماییم، یه مشت عاجزِ علیلِ ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی.

-ابجی نازی ، ما داداشیم از یه خمیریم؛ اما تنورمون علی حده است. تنور شما عقدی بود مال ما تیغه ای صیغه ای؛ کله شما شد عینهو نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه کله ما شد عینهو نون سنگک... هه هه هه هه... خوب شد که بربری نشدیم!

 - تو اولی نیستی، تو اولی نیستی... من با خیلیا عاشقیت داشتم، با دخترِ قاب عکسی؛ که عکسش پشت جعبه آینه عکاسی چهره نما بود، بعدم با بیلیط فروش سینما روشن! خواسم بدونی... اما دیگه تا وفتی پیش آقام خاکم کنن، خودِ خودتی... اگه اولی نبودی... بدون آخرئی...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ساعت 10:24 توسط نازنین |


امروز من

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بودت

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خارم کرده ای

برصلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را بدستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو ... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پناهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره  صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتی ولی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام د رمیزنی

حال این لیلی که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ساعت 23:5 توسط نازنین |


مهربون من

امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران ِ آن همه دریا!
از اشتیاق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رؤیا
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!
هنوز هم سرحال که باشم،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!
نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سر چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا...
همیشه قدمهای تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،
بعد بر می گشتم
و به یاد ترانه ی تازه این می افتادم!
حالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال ِ با توبودنند!
می بینی؟ عزیز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی,
دوباره از شکستن ِ شیشه ی بغض ِ من تر شد!
می بینی... 

 

دوستت دارم

 

تا بی نهایت....

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391 ساعت 22:46 توسط نازنین |


بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای....

سلام دوستای گلم...

بعداز یه تایم طولانی خودم اومدم توی بلاگم و اخرین مطلبمو با دستای حقیر خودم برای شما رفقای گرمابه و گلستانم نوشتم....رفقا خیلی خستم... داغونم نافرم....خرابم وحشتناک... دوستای گلم خیلیاتون ازم ناراحتیت که نمیومدم بهتون سر بزنم ولی به مرگ خودم یکی از دوستای خوبم لطف میکردو نظراتمو برام تایید میکرد و بهم اطلاع میداد که توی این مدت کیا منو با حضورشون شرمنده میکردن...رفقا بعد از مرگ رها خیلی حالم خراب شده فقط ارزو میکنم که یه بار دیگه برگردم به روزای خوش قبل تا یه کم باهاش کل کل کنم باز برگردم به روزای خوش دبیرستان روزایی که باهم توی خوابگاه سرپرستامونو آسی میکردیم دلم میخواد برگردم به روزایی که 2تایمون توی دفتر انظباتی اسممون میدرخشید اما حیف که زمان دنده عقب نداره...رفقای عزیزم فعلا تا یه مدت نمیام نت تا اوضاع روحیم تسکین پیدا کنه....امیدوارم که این مدت طولانی نشه توی این مدتی که نیستم دوستم مهسان میاد و نظراتمو برام تایید میکنه خوشحال میشم در نبودم بیاید و بازم منو خوشحال کنین....بعد از9ماه دل کندن از شماها برام زجر آوره ولی خب تقدیر برام اینطور رقم زده....

میخوام از همه اون کسایی که براشون مهم بودم تشکر کنم...

داداش علی{سکوت} همیشه به یاد مهربونیات هستم و همیشه توی قلبم اون حرفای قشنگتو گنجینه میکنم.. داداش رضا{زخم زبون مردم}تورو خدا حلالم کن خیلی خیلی ناراحتت کردم شما بنویس به حساب بچه بازیام...امیر همشهریه گلم{خیانت}امیدوارم راه درست توی زندگیتو پیدا کنی و بفهمی که هر شکستی مقدمه یه پیروزیه و اون بالا سریت هر چیو از ادم بگیره یه چی بهتر بهش میده...سالار عزیز که با طبع شعرش رو دست منو اورد امیدوارم که دیوان سالارت به زودی برسه به دستم... داداش افشین شیطون خودم که منو همیشه با شیطنتاش متعجب کرده ایشالله همیشه شیطون بمونی...هم رشته ایهای گلم:هاتف گل و حمید مهربون که برا خودشون یه پا مهندس به تمام معنان... داداش مهدی گلم که بچه تبریزه و منم عاشق داستانای عاشقانه ی وبلاگشم... داداش پیام عزیزم که سعادت نداشتم که بیشتر از یه تایم کوتاه باهاش دوست باشم اما خیلی آقایی...و آق مهندس خودمون که کارگراش هنوزم مشغول کارن.... داداش کامبیز ایشالله به عشقت زهرای گلم برسی... داداش مرتضی خیلی دلم میخواست که برای پروژت کمکت کنم اما به هر دری که زدم بسته بود...امیر و نادیای گلم امیدوارم که به هم برسین و قدر همو بدونید...کیان عزیزم که فقط یک بار باهاش برخورد داشتم ولی توی همین برخورد مهربو نیش رو بهم ثابت کرد...شهرام عزیزم کسی که منو به ساختن این وبلاگ تشویق کرد...و اون مجهولی که سکوت مرگ برای اولین بار به اسم اون ثبت شد و بعد از دیلیت بلاگش یه نفر به اسم نازی باز با همون اسم یه بلاگ تاسیس میکنه...

آبجیای گلم:فرشته جون که مثل یه خواهر بزرگ منو راهنماییم میکرد*تبسم عزیزم که خیلی گله* سپیده عزیزم که خیلی بامعرفته بانو*نازنین عزیزم که یه وبلاگ خیلی خوشگل داره*عاطفه گلم که همشهریه عزیزمه*غزل باسلیقه ی من عزیزم عاشقتم*

بعد از همه میخوام از یه فرشته...یه گل تشکر کنم که خیلی خیلی بهم کمک کرده تا این وبلاگ الان به این جا رسیده کسی که اجازه نداد توی منجلاب یه نامردی فرو برم آره منظورم داداش سیاوش گل خودمه که علاوه بر یه داداش گل یه همشهریه به تمام معنا برام بود...سیاوش جون همین جا ازت تشکر میکنم....

رفقا همتون رو خیلی خیلی میخوام و عاشقتون هستم.....

...خــــــــــــــــدا حافظ...

این شعرم پیش کش همتون:

زیر خاکستر زهنم باقیست آتش سرکش و سوزنده هنوز

یادگاریست ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز

عشق آنگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرت اینکه چرا مانده ام زنده هنوز...

گاه گاهی که دلم میگیرد پیش خود میگویم

آنکه جانم را سوخت یاد می اورد از این بنده هنوز...

سخت جانی رابین که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تومن خواهم مرد

چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه ازفرط غرور اشکم ازدیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سان کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالهاست که از دیده من رفتی لیک دلم از مهرتو آکنده هنوز

دفتر عمرمرا دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق قامتم خم شدو پشتم بشکست...

در خیالم همچنان روز نخست

تویی ان قامت بالنده هنوز

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ساعت 8:54 توسط نازنین |


فقط بخونش.....

واقعا جایگاه یه دختر توی این جماعت چیه....

از همین اول حرفم بگم که نمیخوام بحثم رو سیاسیش کنم یا بخوام به این ملت توهین کنم....پس خواهشا کسی بهش بر نخوره...تا اخر بخون بعد قضاوت کن...

 اون کسایی که پشتشون به یه جایی گرمه و بچه هاشونو با یه منطق الکی بزرگ کردن و بعد آرق روشن فکری میزنن چه میدونن که بیرون این منطق الکیشون چه خبره....واقعا چه گرگ صفتایی توی این مملکت و نه اصلا توی این دنیا پیدا میشه... اصلا توی این جماعت گرگ دختر شده یه راه سو استفاده...راه کلاشی کردن...پسرامونم که قربونش بشم تا یه خرده آزادی بهشون میدی جو گیر میشن و هر کاری که خواستن انجام میدن....شاید بگید نازی چقدر بیشعوره که چنین قضاوتی راجب به هم وطنای خودش داره شاید بگید که اینی که ایرانیه این حرفارو بزنه وای به حال ب ی گ ا ن ش....ولی اگه یه خرده فکر کنیم میبینیم ماها که به هموطن خودمون رحم نمیکنیم وای به حال یه غریبه....اینارو میگم که به این جای حرفم برسم نمیدونم عزیزایی که میان بلاگ من تمام پستامو خوندن یا نه....اگه نخوندید یه پست هست به اسم طلاق راجب به رفیق شیشم رها بود....رها تا دیروز بود اما بخاطر چشم هوس یه خدانشناس بکارت روحش خط خورد و اونم خودکشی کرد...آره عزیزا رها دیشب از پیشم رفت بدون اینکه ازمن خدافظی کنه...برای یه لت چند دقیقه ای یه گرگ صفت.... من همشو تقصیر اون مادر پدر بی انصافش میدونم که بدون کمترین توجهی به رها فقط به خودشون فکر کردن....بعد ادعا میکنیم توی یه نظام اسلامی زندگی میکنیم....دوستای گلم ببخشید اگه با حرفام ناراحتتون کردم ولی بهم حق بدین که از مرگ دوست عزیزم ناراحت باشم....این نوشتهامو به دل نگیرید همش از روی ناراحتیه...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 18:51 توسط نازنین |


میخوام بنویسم...

سیل اشکها از چشمانم میریزد ، همه مینگرند و کمی دلسوز من میشوند
کسی نمیداند که اشکهایم از غم چیست! آن غوغایی که در دلم به پا شده غوغای چیست
برگی از صفحات دفترم را پاره میکنم و بی حوصله قلمی را به دست میگیرم و مینویسم...
اینبار چیزی مینویسم که هر کسی میخواند دیگر نگوید تکراریست...
نگوید از غم است و خواندنش پر از درد...
اما آیا کسی که اینها را گفته درد عشق را کشیده است ؟
آیا کسی طعم غم و غصه های لحظه های تلخ عاشقی را چشیده است؟
طعم اشک شور است ، راه ما از هم دور است ، آخر نیز جای همه ی ما در گور است
شاعر نیستم که پرآوازه باشم ، کتابی ندارم که برای خود کسی باشم ، غریبه ای هستم از این کره ی خاکی ، قلمی ساده به دست میگیرم و بر روی کاغذی نه چندان مرغوب حرف دل های بیچاره را مینویسم
دلم میخواهد جایی باشم که سکوت هم باشد ،  ومن تنها بنویسم ، بنویسم نه برای خواندن ، برای ماندن!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 ساعت 10:13 توسط نازنین |