![]() |
![]() |
|
| توش همه چی می نویسم اما بیشتر از این چهار کلمه |
|
حدود یک سال و نیم پیش که اینجا رو درست کردم حال خوبی اصلا نداشتم.. اون روزا آخر بد حالی و دیپرشن رو داشتم... نوشته هامو که نگاه می کنم دلم یه چیزی اونور تر از گرفته می شه.. یادمه هر روز آپ داشتم تو این مدت روزای پر پیچ و خمی رو گذروندم.. از اولش پر از درد و عذاب و بدی بود.. چه شبهایی که تا صبح اشک می ریختم و چه روزایی که منگ بودم از اتفاقاتی که افتاده بود و چه سختیهایی که کشیدم.. شاید الان یکم راحت تر بتونم به اون روزا فکر کنم اما بازم نمی تونم.. همه جای فکرم رو سیم خاردار کشیدم که اون خاطرات رو جلو چشام نبینم.. که دیگه اون روزا رو حتی توی فکرم هم که شده برای لحظه ای زنده نکنم.. یادمه اینقدر ضعیف و شکننده شده بودم که با کوچیکترین صدایی یا حرفی دیوونه می شدم.. و بعضی وقت ها هم فقط منتظر جرقه ای بودم تا اشکم سرازیر بشه... هر کسی من می دید می گفت با خودت چیکار کردی.. چرا اینجوری شدی.. می فهمیدم اما بازم نمی فهمیدم... می دونی الان اون روزا تموم شدن.. شاید به ظاهر... الان خیلی وقته که دیگه هر شب اشک نمی ریزم.. فقط وقتی که دلتنگ می شم و از همه جا مونده٬ گریه آرومم می کنه.. الان خیلی وقته که دیگه ساعتها توی یه دنیای دیگه غرق نمی شم.. راستش این یه هفته وقت فکر کردن هم ندارم... اینقدر خسته می شم که دوست ندارم به هیچی فکر کنم فقط خواب چاره ام رو می کنه... از اینکه اینطوریه خوشحالم... این چند وقت خیلی روحیه ام خوب شده.. خودم توی وجودم حسش می کنم.. وقتی همش یه شوقی توی وجودم هست.. دیگه افسردگی نیست.. احساس می کنم هستم.. با اینکه این روزا گذشت و سخترینش هم دیدم ولی هنوز اصل کاریه درست نشده.. هنوز دردی که هشت سال گوشه دلم خونه کرده سر جاشه.. چرایی که هشت سال از خودم و خدام می پرسم هنوزم اونجاست.. دلتنگی های تموم نشدنی هنوزم هستند و بغض گمی که قایم می شه اما هیچ وقت نمی ره هنوزم سر جاش نشسته... خوب امروز روز آخریه که من چشم های بارونی و یا لحظه های بی خاطره رو می نویسم.. راستش من از سال ۸۲ شروع به وبلاگ نوشتن کردم و از پرشین بلاگ شروع کردم.. اینجا تنها جاییه که توی این مدت هر وقت که هوس نوشتن کردم اومدم سراغش.. بعضی وقتها اینجا تنها جایی بود که می تونستم باهاش حرف بزنم و هر چیزی توی دلم بود رو روی سرش خالی کنم.. بعضی وقتا می نوشتم و وقتی آروم می شدم پاکش می کردم.. فقط برای اینکه با کسی هر چند بی زبون حرف زده باشم.. اینجا تنها جایی بود که بدون هیچ حرف و حدیثی به درد و دلم گوش کرد.. و خوب دوستای خوبی هم پیدا کردم... مثل ویکا خانوم، ساحل عزیز، مسعود عزیز،آینه خانوم، مونای عزیز و سمانه خانوم(که البته فکر کنم هنوزم ازم متنفره) وخیلی های دیگه که الان حضور ذهن ندارم ... روزایی پیش اومد که گفتم دیگه نمی نویسم اما به یه هفته نمی کشید که طاقت نمی آوردم.. نوشتن رو دوست دارم.. حس می کنم تنها راهییه که می تونم خودم رو کاملا خالی کنم از هر چیزی که توی وجودم می گذره... اما الان دیگه چند وقتیه حتی نوشتن هم آرومم نمی کنه... واقعا موندم چیکار کنم... دیگه کارم شده انتظار انتظار و انتظار فقط منتظرم منتظر روزی که مرگ بیاد سراغم وای که دلم یه ذره شده واسه اون روز راستش اومدم بگم این بار واقعا آپ آخرمه دیگه اینجا آپ نمیشه و از همتون هم ممنونم که میومدین و بهم سر می زدین راستی یادم رفت خیلی ها می خواستن اسم واقعی منو بدونن پس خودمو معرفی میکنم حامد متولد 1364 دانشجو فعلا ساکن تهران خوب دیگه حرف آخر نمی گویم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به یادآور رفیقی را که دانی نخواهی رفت ز یادش BYE FOR EVER |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:27 توسط مجهول |
|
زمانی بزرگترین آرزویم داشتن عمر جاودانه بود
ولی اکنون تنها آرزویم مرگ است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:38 توسط مجهول |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:34 توسط مجهول |
|
|
در سکوت بی امان لحظه ها در شبیخون سکوت در تمنای دلم برای لمس تازگی... فریاد هم ناز می کند... ---------------------------------------------------------------------------------------- به یاد گذشته ام سکوتی میکنم بالاتر از فریاد میگن وقتی کسی نیست که به دادت برسه پس داد نزن شاید از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم توی وجودته
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:49 توسط مجهول |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:56 توسط مجهول |
|
|
یادش به خیر: ۲شنبه. ۱۸دی ۸۶. ساعت ۰۰:۳۰ بامداد خیلی دلم برای اون تنهایی ها تنگ شده کاش دوباره... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:12 توسط مجهول |
|
|
زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ ؛ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست مرگ هم حادثه است... مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبز بهاری جاریست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 16:57 توسط مجهول |
|
|
معبودم
سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نمي خوانم و نمي گويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است و نگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو مي بالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرورآور پاییزی آرام ميرانم تنها در دنیا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:52 توسط مجهول |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند بر رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند براه
فارغ از افسانه های نام وننگ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:4 توسط مجهول |
|
|
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم
شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري مي شكند دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند
فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام
دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مي نشينم
كاش مي شد پرواز كنم
پروازي بي انتهاتا رسيدن به ابدييت
کاش مي شد
در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم
نفرين به بودن وقتي با درد همراه است
بغض كهنه اي گلويم را مي فشارد
به گوشه اي پناه ميبرم
كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:18 توسط مجهول |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام این بلاگ منه همه چی توش می نویسم راجع به همه، جز خودم چون سکوت رو دوست دارم می دونید چیه
"ارزش هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد" البته فکر نکنید که از خودم هیچی نمیگم نه از خودم میگم اما کم و در لابلای بقیه چیزا در کل امیدوارم که موفق باشم البته با کمک شما و نظراتتون |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|